|
علي و آرش دو دوست قديمي از دوران جنگ هستند كه هر دويشان در اردوگاه عراق اسير بوده اند.حالا بعد از گذشت سالهاي پس از جنگ تحميلي آزاد شده، تصميم گرفته اند كه نمايشگاه عكسي كه توسط آرش از دفاع مقدس گرفته شده برگزار كنند.(نمايش در ميان يك نمايشگاه عكس كه توسط گروه نمايش بر پا ميشود اتفاق مي افتد) ............................................................................................................................................................................................علي گوشه اي از نمايشگاه نشسته .آرش هم مشغول توضيح دادن عكسها براي تماشاچيان است.يكي از تماشاچيان كه شانزده يا هفده سال دارد بدون اجازه به قاب عكسي دست ميزند. علي از او مي خواهد كه كارش را دوباره تكرار نكند اما با جبهه گيري تماشاچي مواجه ميشود.درگيري بالا ميگيرد. آرش وارد ميشود و سعي ميكند تماشاچي را آرام كند اما تماشاچي بسيار عصبياني است و علي را هل ميدهد. آرش كنترل خود را از دست ميدهد و چك محكمي به صورت تماشاچي ميزند .علي گويي كه خاطرهايي از گذشته به يادش آمده باشد سر خود را ميگيرد و شروع به دويدن ميكند(در ميان نمايشگاه)آرش كه از حركتهاي علي متعجب شده است سعي ميكند او را آرام كند. علي از اردوگاه حرف ميزند، از كتك كاري، از كسي كه در حال فرار به طرفش شليك شده،از دكل هشتم و...(انگار موج گرفتگي به علي دست داده)
............................................................................................................................................................................................
علي:نزنين.نزنين.اون هنوز بچه است...ميدوم ،ميدوم...نزنين. سينه خيز ميرم...خمپاره. بخوابين.دكل هشته.نرو پايين....
آرش:علي حالا وقتشه؟. حالا وقتشه. تو نمايشگاه...
علي:داره وقتش ميشه...
آرش:وقت چي ميشه؟
علي:( از تماشاچيان ميپرسد)ساعت چنده؟ساعت چنده؟ساعت چنده؟يا قمر بني هاشم. الان مياد.
آرش:كي؟
علي:الان مياد پستش رو تحويل بگيره.نگاه كنيد.اومد.اومد(اشاره به دكل برق شهرداري كه روشنايي محوطه را انجام ميدهد)اين دكل هشته،دكل هشت، هشت متر بيشتر از زمين ارتفاع نداره.اما با همين چراغ تمام اردوگاه رو زير نظر داره.(به پشت سر تماشاچيان ميرود و سعي مي كند خود را از ديد چراغ مخفي كند)آقا يه طور وايسا نبينم.
آرش:دكل هشت كدومه؟ علي كاكام اين با تو چيكار داره؟
علي:ميگه چيكار تو داره!!!همين چند شب پيش بچه ها ميخواستن فرار كنن. همين خدا ندار با اين چراغ گرد كثافتش همشونو ديد زد.همشون شهيد شدن.
آرش:بابااين چراغ نمايشگاه .
علي: ميشكونومش...(به دنبال سنگي ميگردد) ميشكونومش... ميشكونومش....
آرش:چيو ميشكونومش؟ ميشكونومش .لامپ شهرداريه.اگه شكونديش هيشكي نميتونه اين عكسها رو ببينه.
علي:(علي گويي به زمان حال آمده)فكر كردي تا حالا چند نفر ديدن؟چند نفر؟بگو! ده تا ،صدتا،چندتا؟داري وقت خودتو حروم ميكني كاكام.
آرش:علي!؟.ما داريم وظيفمون رو انجام ميديم.همين.
علي:سركاري عامو...
آرش:ما قرار گذاشتيم اين نمايشگاه روبر پاكنيم تا اين جوونايي كه تو جنگ نبودن بفهمن جنگ چي بوده و ما چطور از خاكمون دفاع كرديم.علي، همه ديدن.
علي:همه ديدن؟(يك عكس بر ميدارد)كي اين رو ميشناسه؟(از تماشاچي ميپرسد)تو ميشناسي؟تو چي؟ها بگين، اين كيه؟..اين امين.19 سال بيشتر نداشت.بدنش پر شده بود از تاولهايي كه خون و چرك ازش ميزد بيرون.(عكس را به يكي از تماشاچيان ميدهد و به سمت عكس ديگر ميرود)اين مادرشه.موشك خورده بود وسط حياط خونشون.وقتي امين روموقع فرار زدن و شهيد شد، رفتم و هي التماسشون كردم.گفتم مو كه همه رفيقامو خودم خاك كردم بذاريد اينم خودم خاك كنم(به پاي يكي از تما شاچيان مي افتد)گفتن نه اين بايد بمونه رو سيمهاي خار دار واسه درس عبرت ديگران.
آرش):آرش از كار علي خجالت زده شده او را بلند ميكند)باشه كاكام تسليم.آقا يكي بره بالا اين چراق رو خاموش كنه.خوبه؟
علي:براچي ميفرستيش بالا؟
آرش: خودت ميگي خاموشش كنيد!
علي:بازم يكي ميخواد فرار كنه اين رو فرستاديش بالا؟آرش مو بايد بفهمم آدم فروش اردوگاه كي بود؟
آرش:)با مردم)آقا اين حالش خوب نيست ها!يه كم عصبيه. هروقت قاطي ميكنه يه حرفايي ميزنه. علي كاكام
علي:ها چيه؟
آرش:حالت خوب نيست عزيزم.مريضي...يادت رفته دكتر گفت نبايد عصبي بشي؟
علي:ها؟!مريضم؟حالم خوب نيست؟از كار افتاده شدم؟اسقاطيم؟ديگه زهوارم در رفته نه؟ديگه دورمون تموم شده؟
آرش ولم كن بزار زندگيمو بكنم.خسته شدم از بس پشت ميله هاي بيمارستان چشم انتظار بمونم ببينم يكي مياد ملاقاتم يا نه؟
آرش:مو كه حرفي ندارم.مو ميگم خودتو ناراحت نكن، همين.اصلا ميدوني چيه تو برو مو خودم هواسم هست( علي را به بيرون نمايشگاه راهنمايي ميكند)علي كاكام بخند.ها ماشالا بخند(علي شروع به خنده جنون آميزي ميكند)ها كاكام بخند و برو. ناراحتي واسطت ضرر داره.
علي:)گويي دوباره موج او را گرفته بين خنده و گريه شروع به خواندن ميكندو دست ميزند و تماشاچي را هم با خود همراه ميكند)لب كارون .چه گل بارون.ميشه وقتي كه مشينه دل دارون(عكسي از كارون را ميكند وبه دست تماشاچي ميدهد)
آرش:نخون علي.اينا چيه ميخوني. ها.(علي مي خواند) نخون علي. نخون علي
علي:هاااااااااااا؟حالا حالم خوبه؟هركس از اينا بخونه حالش خوبه هاااااااا؟
آرش :نه. به قرآن خوب نيست.
علي:هنوزم بلدم.
آرش:چي بلدي؟؟؟؟؟ميگم نخون آبرومون رفت. نخون .علي نخون. علي(علي ميخواند)
علي:كنون كه آزرده ام از جدايي تو(عكس نخلهاي بي سر را بر ميدارد و به دست تماشاچي ميدهد)به يادم آيد شب آشنايه تو.
آرش(آرش حسابي از كار علي دستو پايش را گم كرده)علي نخون.جون آرش نخون.تورو روح محمد نخون
علي:محمد؟!محمد؟محمدم كو؟ها؟محمدم كو؟ميگم محمد كو؟
آرش:اااااااه.هي ميگم نره هي مگه بدوش.آقا جان نميشه.بهمون ميخندن.ميفهمي ؟مي...خن...دن..
علي:ولي تو به مو قول دادي...
آرش:بله قول دادم ولي نميشه.ديگه دورش عوض شده .نميشه.آقا اين به يه مشت لباس پاره پاره ميگه محمد.علي عزيزم جنگ تموم شده. يكي به اين حالي كنه جنگ... ت...م...و...م... شده آقا.
علي:نه آرش! نقل، نقل اين حرفا نيست.مو با اينا خوشم و خاطراتم ،تو هم با اين نمايشگاهاش.(مي خواهد برود كه آرش جلويش را ميگيرد)
آرش:وايسا بينم.تو امروز هدفت چيه از اين كارها؟
علي:بگو هدف چي بود؟!
آرش:فرق مو با تو چيه؟فرق مو با تو اينه كه تو با اسلحه مي جنگيدي ،منم با اين عكسها ثبتشون ميكردم همين.مگه تو اون جهنم مو باتون نبودم؟(عكس يك عكاس را كه در جبهه در حال عكاسي است ميكند و به دست يكي از تماشاچيها ميدهد)
بياين،ببينين.اين منم.ببينين.
علي:حالا هم كسي نگفته نبودي.
آرش:پس حرفت چيه؟
علي:حرف ؟حرف لو رفتن فراره قديميه.
آرش:هاااااا!بيست ساله حرف ،حرف يه فرار قديميه.تو بيست ساله دنبال اين هستي كه بفهمي فرار اون شب چطور لو رفت.ميگم كاكام.جلوي اين جماعت ميگم.اون شب وقتي علي تصميم گرفت فرار كنه...
(علي به بلندي در ميان جمعيت رفته وگويي فضاي نمايش عوض شده به زمان گذشته برگشته ايم)
علي:آرش حرف نزن .دستتو بده من بيا بالا...
آرش:شما برين مو نميتونم بيام...
علي:بيا آرش محمد رفت.تو هم بيا بالا بريم اون طرف...
آرش:شما برين.مو نمي تونم .وزنم سنگينه .ميمونم وسط راه.برين الان نگهبان مياد ها...
علي:دستتو بده بيا بالا....
آرش:اين دكل هشته. علي نگهبانش چراغ داره ببينه ميزنه ها .محمد توبرو.علي تو هم برو(گويي علي و آرش محمد راكه بر سر ديواراست مي بينند و با او حرف ميزنند)
علي:بيا بالا
آرش:محمد براچي داري مياي پايين.مگم برو تو.نيا.الان نگهبان مبينه.
علي:محمد نرو
آرش:نيا محمد....نگهبان....محمد....علي ميزنه...
علي:چراغش روشن شد.... محمد...
آرش:الان ميزنه...
علي:محمد...
آرش:زد.زد.زد.زد.زد.زد.زد.محمد زد.(آرش حالتش عوض ميشود گويي اين بار او را موج گرفته است)زد. نزن. نزن.مو آمپول نميخوام.نميگم. نميگم.نزن .نزن.ميگم.ميگم.به ما آمپول ميزدن خدا ندارا.تقصير من نبود آدم هرچي تو كلش بود ميگفت.اونا رو ما آزمايش ميكردن، تقصير من نبود.از خودش بپرسيد .خودش گفت فرار كنيم .
علي:( در حالي كه چفيه خوني محمد را بر زمين پهن كرده وگريه ميكند)محمد كاكام بود.كاكاي كوچيكم.روز اعزام گفت مو هم بايد بيام. قول ميدم جلو نيام فقط با دوربين عكاسيم از جبهه عكس ميگيرم.ننم گفت باشه ببرش ولي محمد رو از تو ميخوام.حواست بهش باشه. زنده برش گردون.تو عمليات شناسايي داشتيم ميرفتيم جلو كه خورديم به كمين.محمد زخمي شد.مو هم به خاطر محمد اسير شدم.مارو بردن به اردوگاهي كه ثبت صليب سرخ نبود.اونجا روي بچه ها آزمايش شيميايي مي كردن.مو نميخواستم محمدم بشه موش آزمايشگاهي عراقيها.بهش گفتم شب تولدت سه خرداد فرار ميكنيم.
(آرش در حالي كه گريه مي كند عكسهاي نمايشگاه را در مي آورد و به دست تما شاچي ميدهد)
آرش:اينا عكسهاي مو نيست. عكسهاي محمده.به ما آمپول ميزدن. عكسهاي مو نيست. عكسهاي محمده.
علي:بهش گفتم محمد كاكام ميدويي .ميدويي تا سرته بخارونم .درست مثل بازي بچگي هامون نجات.وقتي سرته خاروندم يعني نجات.خوب سرومه خاروندي محمد.موگرگ شدم موندم رو زمين و تو نجات. تو نجات. تو نجات
(علي ميخواهد بيرون برود و آرش تمام عكسها را كنده و به تماشاچي داده. علي به يك باره زمين ميخورد. آرش بالاي سر او مي آيد)
آرش:علي.علي.علي كاكام به همه گفتم اينا عكسهاي محمده .نگاه.علي.يا قمر بني هاشم .بياين .چرا نگاه ميكنين.بياين كسي ماشين نداره.اين نمايش نيست .اين حالش بده.كمك كنين.(علي را بغل ميكند و از صحنه بيرون ميرود.حالا هر تماشاچي با يك قاب عكس، خود نمايشگاهي ساخته است.)
نويسندگان:
آرش ساربان- علي بنائيان
هرگونه اجرا منوط به کسب اجازه از طریق همین وبلاگ میباشد. |